تبليغاتX
پزشکان گیاهان
سلام

اول این و بگم که من تو ماه رمضون هر شبم شبه قدره جون هر شب تا سحر بیدارم

گاهی بر میگردم و به عدم موفقیت هام نگاه میکنم

فقط یه دلیل توش میبینم و اون شرک به خداست

دوستان و عزیزان

یه موقعی یه امتحان مهم داشتم

اون امتحانی بود که صد شرکت کننده داشت و دو سه برنده

یکی از برگزارکنندگان اون امتحان از دوستان من بود

من بسیار علاقمند بودم تا تو اون امتحان قبول بشم

مدت زیادی هم مطالعه کرده بودم

پس از برگزاری امحان با اینکه امتحانم خیلی خوب بود اما شیطان وسوسه ام کرد

من رو مقداری از مسیر اعتماد و توکل به خدای آفریدگار دور کرد و یه تماسی با دوستم گرفتم و ازش خواستم که هوای من رو داشته باشه

ای وای بر این نفس

آیا خداوند برای موفقیت کافی نبود

آیا جز اراده خداوند هیچ اراده دیگری بر سرنوشت ما موثر است

آیا هیچ خیر خواهی خیر خواه تر از خدا وجود دارد

بعد از این که در کمال ناباوری قبول نشدم به یاد داستانی افتادم که خداوند نقل کرد

زمانی که یوسف در زندان لحظه ای از یاد خدا غافل شد و از اون زندانی که در حال ازاد شدن بود خواست که در نزد شاه برای او وساطت کند تا آزاد شود اما نه تنها آزاد نشد بلکه چندین سال دیگر نیز تنبیه شد

ای پروردگار مهربان

از گناه من در گذر که به اشتباه خود پی بردم ودر نزد تو و در نزد بندگانت جهت هوشیار باش ایشان معترفم

خداوندا هیج موثری در عالم غیر تو موجود نیست

به تو ایمان داریم و به تو توکل میکنیم

شیطان را دشمن میداریم که او بزرگترین دشمن ماست

یا رب درگذر

خدا بزرگترین است

 

+ نوشته شده توسط میثم تقی نسب در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 0:25 |
دوستان

یکی از بزرگترین گناهان در نزد پروردگار بردن آبروی مومن است

بسیار هوشیار باشید آبروی مومنین را حفظ کنید تا خداوند آبروی شما را حفظ کند

روزی به جمع پیامبر بزرگ منش(سلام خدا بر او) و نزدیکان خبر آوردند که در فلان جا دو نفر مشغول زنا هستند

پیامبر در میان یاران رو به امام گرانسنگ علی( درود خدا بر او) نمود و ایشان را برای رسیدگی مامور کردند

ایشان پس از بازگشت گفتند من زمانی که چشم گشودم کسی را ندیدم

خبر رسان قسم یاد کرد که مطمئن است که دو نفر آنجا مشغول زنا بودند

پیامبر مجدد از علی جویا شد. ایشان گفت من در را باز کردم در حالی که چشمانم بسته بود و زمانی که چشم گشودم کسی را آنجا ندیدم.

پیامبر فرمود به همین جهت تو را فرستادم.

عزیزان این رسم و منش بزرگان است: حفظ آبرو

اگر ذره ای از روز جزا واهمه دارید  حفظ آبروی مومنین کنید  پرده دری نکنید

فکر نکنید که با کوچک کردن دیگران بزرگ میشوید

و بدانید که بزرگی از آن خداست و تنها به اهل تقوی عنایت میگردد

خداوند مدافع مومنین است

در جایی خواندم

در لحظه ای که مومنی لغزش کند و مشغول گناهی گردد خداوند به فرشتگان دستور میدهد که بالهای خود را باز کنید تا عالم بالا گناه بنده ام را نبینند

بندگان خدا

آنکه سرور و مولای ماست اهل عفو و بخشایش است

ای انسانها چرا از بردن آبروی دیگران نمیترسید

بدتر از آن اینکهُ مومنی پاکمنش را با تهمت بی آبرو کنیم آن هم در جهت منافع مادی و دنیوی

کسب جاه و مقام دنیوی  فراموشی خدا

پناه بر خدا ُ پناه بر خداُ ُ پناه بر خدا

خدایا تو بزرگترینی رحم کن بر این بنده کوچکترین

+ نوشته شده توسط میثم تقی نسب در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 3:37 |
سلام

به دوستان و خوانندگان عزیز وبلاگ

از این پس قصد دارم علاوه بر مطالب علمی برخی مسائل اخلاقی را هم در وبلاگم بگنجانم

امیدوارم پروردگار راضی باشد و از تقصیرات و کوتاهی های ما در گذرد

اول اینکه بنده خدا باشیم این جمله کوتاه بسیار پر معنی و عمیق است

یکی از معانی بسیار نزدیک آن این است که بنده نفس خود نباشیم و بنده انسان های دیگر نباشیم

عزیزان بنده خدا باشیم  فقط بنده خدا  غیر از خدا هیچ کس شایسته اطاعت نیست

حتی در مورد پدر و مادر که بسیار توصیه شده است به نیکی و احسان به آنها پروردگار میفرماید در مواردی که شما را به امری خلاف دستورات الهی فرمان میدهند اطاعت نکنید

دوستان: بنده خدا باشید او به شما روزی میدهد و بخاطر پول و مقام دنیا بندگی بندگان ناصالح نکنید

 بخاطر پول و مقام نافرمانی خدا نکنیم رضای خدا بسیار بالاتر از رضایت مقامداران و ثروتمندان اهل هوای نفس میباشد

خدا بزرگترین است

ادامه دارد...

 

 

+ نوشته شده توسط میثم تقی نسب در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 و ساعت 3:26 |

با سلام

 

استاد ما خیلی سعی کردیم تا تحقیق خوبی خدمت شما بدیم امیدوارم که مورد قبول شما قرار گرفته باشد

 

استاد ما زن وبچه داریم وگرگان مستاجریم وخرج زندگی را خودمان می کشیم (با مسافر کشی) و نمیدونیم

 

اگر درس شما را بیافتیم با توجه به شهریه 70000 هزارتومانی این درس چگونه ترم بعد ثبت نام کنیم

 

استاد هر چیز دیگهای هم غیر تحقیق بخواین مثل نمونه برای شما می اوریم فقط یک مساعدتی کنید تا این

 

درس را نیفتیم .

 

 

ببخشید بی ادبی کردم .

+ نوشته شده توسط میثم تقی نسب در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 و ساعت 0:30 |
مدتی است که جنگ غزه فکرم را مشغول کرده است.به این می اندیشم که تا کی غرب با برتری علمی میباید بر دنیا حکومت کند ؟  این کشتار بیرحمانه و  این وحشیگری تحت حمایت غرب علیه هم کیشان ما و ادم های شرقی از جنس ما صورت میپذیرد

ای دوستان من.  وقت جهاد فرا رسیده است

بیایید دست به یک مبارزه بزرگ علمی بزنیم     ما میتوانیم به غربیان نشان دهیم

که علم از آن خداست و هر کسی با کوشش و تلاش میتواند برتری علمی بدست آورد و در راه خدا بکار گیرد نه در راه هوس بازی و جنایت و ستمگری

دوستان باید از همه لحظات در راه جهاد علمی استفاده کنیم

ما از نسل بزرگترین دانشمندان مانند بوعلی سینا هستیم

نگذاریم غربیها با برتری علمی ما را تحقیر کنند

نگذاریم اف ۱۶ به رخ ما بکشند

نگذاریم

 با تانک مرکابا و  جنگ افزار فسفری  موشک هدایت شونده   بمب خوشه ای

ما را تحقیر کنند

بیایید به جایی برسیم که در برابر علم و ایمان شرق زانو بزنند

ما میتوانیم

برای توانستن اول ایمانمان به ذات مقدس پروردگار را تقویت کنیم و با توکل به او تلاش کنیم

ای دوستان به شما میگویم که شرق پر از نابغه و ژن های هوشمند خاموش است بیایید ژن ها را روشن کنیم

ما میتوانیم   

  از کمبود امکانات. منابع و آدم های دلسوز خداجو  .              نترسید

نگویید دیگران چه میکنند  اگر دیگران تابع هوای نفس هستند شما نباشید

برای خدا قیام کنید حتی اگر یک نفرید

قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُم بِوَاحِدَةٍ أَن تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَى وَفُرَادَى

تابع هوای نفس نباشید و برای پول و دنیا زندگی نکنید موحد باشید  زیرا

كَم مِّن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللّهِ

بییاید برای خدا تلاش کنیم که

جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا

 

+ نوشته شده توسط میثم تقی نسب در سه شنبه هفدهم دی 1387 و ساعت 16:5 |
زمین پاک نیکوُ  گیاهش به اذن خدا نیکو براید و زمین خشن بیرون نیاورد جز گیاه اندک و کم ثمر
+ نوشته شده توسط میثم تقی نسب در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت 19:36 |
مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه‌های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه‌ای است و عمری‌ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه‌ی ما بود، رفیقم شد.

و او بود که به من گفت: همه‌ی عالم می‌روند و همه‌ی عالم می‌دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!

او گفت: هر کس اما به نوعی می‌دود. آسمان به گونه‌ای می‌دود و کوه به گونه‌ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.

و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه‌ی بهار را دویدیم و همه‌ی تابستان را.

وقتی دیگران خسته بودند، ما می‌دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می‌دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می‌دویدیم. تب می‌کردیم و گُر می‌گرفتیم و می‌سوختیم و می‌دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی‌دید. هیچ کس دویدن حبّه‌ی انگوری را برای رسیدن نمی‌بیند.

و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.

من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی‌رسی مگر اینکه از این میوه‌های رسیده‌ات، بگذری. و به دست نمی‌آوری مگر آنچه را به دست آورده‌ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی‌رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.

و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه‌ی دار و ندار تابستان‌مان را.

***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی‌برگ و بار؛ با شاخه‌هایی لخت و عور.

مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ‌کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی‌ام بی‌برگ و بی‌میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی‌داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی‌چیزی تا کجاها دویدی!

+ نوشته شده توسط میثم تقی نسب در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 و ساعت 23:25 |
فردي به در خانه دانشمندي رفت و خواست او را ببيند دانشمند پيغام فرستاد كه اكنون بزرگاني اينجا حاضرند و با آنها مشغول مطالعه و گفتگو پيرامون موضوع مهمي هستم و نمي توانم شما را ببينم ، پس وقت ديگري بياييد .    آن مرد برگشت و بعد يقين حاصل كرد كه در آن موقع نزد آن دانشمند كسي نبوده است ولي چون به قول دانشمند اطمينان داشت وبين آنها صميميتي بود ، سر اين پيغام را از او پرسيد؟ دانشمند گفت كه در آن ساعت من مشغول تحقيق مطلبي بودم و سر و كار با كتب داشتم و چون مطالعه كتاب در حكم مصاحبه با مولف آن است از اين جهت چنين گفتم كه عده اي از بزرگان اينجا هستند و نظر به اين نكته داشتم

+ نوشته شده توسط میثم تقی نسب در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 13:23 |
                                                         سودابه نیک نیا http://www.mybiology.blogfa.com/

آن روز كه آدمي براي نخستين بار از خود پرسيد كه كيست ...آن هنگام كه مصرانه خواست تا راز پايداري جهان را كشف كند ، آن زمان كه در پي آن بود كه بداند ديگر موجودات چيستند و شباهت او با آنان چيست ، بيولوژي نهر كوچكي بيش نبود ... اما اين احساس نياز در يافتن پاسخ سوالاتي كه بي رحمانه ذهن او را به بازي گرفته بودند ، به اين نهر كوچك فرصت پويش داد و چيزي نگذشت كه سرزمين هاي اطراف از آب آن مستفيض شدند و بعد از كمي آن ديگر نهر كوچكي نبود ، دريايي بود خروشان و پرتلاطم ... دريايي كه همه براي رسيدن به اعماق آن كوشش مي كردند .... اگر چه امروز از آن روز ، روزها گذشته است اما اين درياي ناآرام ، ترك جوش و خروش نكرده است و مردمان دسته دسته براي يافتن مامني در آن ،‌پيوسته تلاش مي كنند ... در اين ميان ، آنان كه بيشتر مي دانند در اعماق آن سكني گزيده اند و آنان كه تلاش شان كمرنگ تر بوده است به سطح دريا نزديك ترند ..... اما ايران ، سرزمين اي كه زماني آن را سراي فضلا مي دانستند ... خاكي كه دانشمند پرور بود و دانش گستر ، اكنون كجاي اين درياست ؟...... نااميد كننده است اما حقيقت دارد مي گويند با بستن درهاي گروه هاي بيولوژي ايران آب از آب تكان نخواهد خورد .... با اين حال بي انصافي ست اگر بگوييم بيولوژيست هاي ايران ، بي خيال دست بر روي دست گذارده اند و گامي براي پيشرفت اين علم در اين مرز پر گوهر بر نمي دارند .... با آرزوي اين كه به زودي به پايان زندگي پلانكتوني ايران در درياي بيولوژي برسيم ...آمين ...

+ نوشته شده توسط میثم تقی نسب در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 20:23 |
روزی مردی عقربی را دید که درون آب دست و پا میزند او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نیش زد . مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب بار دیگر او را نیش زد . رهگذری او را دید و پرسید : برای چه عقربی را که نیش می زند نجات میدهی ؟ مرد پاسخ داد : این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش میزند ؟؟ عشق ورزیدن را متوقف نساز . لطف و مهربانی خود را دریغ نکن .حتی اگر دیگران تو را بیازارند
+ نوشته شده توسط میثم تقی نسب در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 18:10 |
عالم ینتفع بعلمه افضل من سبعین الف عابد
دانشمندی كه از علمش سود برند ، از هفتاد هزار عابد بهتر است .
+ نوشته شده توسط میثم تقی نسب در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 16:12 |
در سختی، ولی در راحتی می جویند - در غربت، ولی در دیار آشنا می جویند - در گرسنگی، ولی در سیری می جویند.    [حضرت علی (ع)]
 
+ نوشته شده توسط میثم تقی نسب در سه شنبه چهارم تیر 1387 و ساعت 13:39 |
                                              سیاوش کسرایی

تو قامت بلند تمنایی ای درخت !
همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالایی ای درخت !
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار
زیبایی ای درخت !
وقتی که بادها در برگهای درهم تو لانه می کنند ،
وقتی که بادها گیسوی سبزفام تو را شانه می کنند ،
غوغایی ای درخت !
وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است ،
در بزم سرد او
خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت !
در زیر پای تو
اینجا شب است و شب زدگانی که چشمشان
صبحی ندیده است ،
تو روز را کجا خورشید را کجا
در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت !
چون هزار رشته تو با جان خاکیان
پیوند می کنی ،
پروا مکن ز رعد
 پروا مکن ز برق که بر جایی ای درخت !
سر برکش ای رمیده که همچون امید ما ،                                                       

 با مایی این یگانه و تنهایی ای درخت

+ نوشته شده توسط میثم تقی نسب در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 و ساعت 11:41 |
استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتداستاد پرسید خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟ شاگرد دیگری جسارتا“ گفت : دست تان بی حس می شود عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدنداستاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بکنم ؟شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذاریداستاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد خواهند آمد اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود .فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآییددوست من ، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری زندگی همین است
+ نوشته شده توسط میثم تقی نسب در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 11:14 |
ای اهل ایمان : شما هم یاران خدا باشید چنان که عیسی بن مریم به حواریون گفت کیست مرا برای خدا یاری کند؟ آنها گفتند ما یاران خداییم.

+ نوشته شده توسط میثم تقی نسب در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 18:29 |
اگر همه سیاهی های عالم جمع شوند نمیتوانند شعله یک شمع را خاموش کنند. پس تو دوست من آن شمع باش.
+ نوشته شده توسط میثم تقی نسب در جمعه نوزدهم بهمن 1386 و ساعت 14:38 |